برای هیچکس

پژوهش،هنروادبیات

صدایشان را می شنوم، امّا تصویرشان را ندارم. دختربچّه ی همسایه است...کلاس اول را تمام کرده.

ـ آهای زنبورا! صدای منو می شنوید؟ می شه اجازه بدید ما چند دونه انجیر بکنیم؟

این همان درخت انجیر باغچه ای کوچک است که برادرش عاشقش است، چون دیده ام درخت را بغل می کند و حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند، می آید زیر سایه اش می ایستد و با آن حرف می زند:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هات می رسند؟ » یک بار هم چند تا از بچّه های کوچولوی مهمانشان را آورده بود پای درخت و با شور و شوقی که در صدایش موج می زد، درخت را به آنها معرّفی می کرد!

درخت انجیر امسال خوشحال است...عاشق! خوشحال که یکی با حسّی ناب و کودکانه می آید بغلش می کند، حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند...که یکی با او حرف می زند و از سر انتظاری دلچسب می پرسد:« میوه هایت کی می رسند؟»...که یکی هست که با افتخار و شور و شوق معرّفی اش می کند به دیگران!....آن قدر پربار شده است که باور نمی کنی! من خالی خالی ام. جا مانده در لحن و صدایی که:« تو خیلی قشنگی!» در دو مشت آبی که ریختی پای بوته ی کوچک بیجان انجیر و گفتی:« طفلکی! گناه داره! داره می میره!» نیستی ببینی چه قدی کشیده است آن بوته ی نحیف...نیستی ببینی چه عاشق شده است. یادم باشد همسایه ها که رفتند، بروم یواشکی درخت انجیر را بغل کنم. بگویم:« خدا هم به اسمت سوگند خورده است.» بگویم:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هایت می رسند؟» و بعد دو مشتم را پر از آب کنم، بریزم به پایش و بگویم:«زنده باشی الهی تا روزی که من چشم باز می کنم و از پشت شیشه های اتاق، تمام فصل ها می بینمت...» و آرزو کنم فصلش برسد که برسی دیگر...

یادداشت
( فاطمه محسن زاده ) @shahrzadekavir

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۳ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

صدایشان را می شنوم، امّا تصویرشان را ندارم. دختربچّه ی همسایه است...کلاس اول را تمام کرده.

ـ آهای زنبورا! صدای منو می شنوید؟ می شه اجازه بدید ما چند دونه انجیر بکنیم؟

این همان درخت انجیر باغچه ای کوچک است که برادرش عاشقش است، چون دیده ام درخت را بغل می کند و حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند، می آید زیر سایه اش می ایستد و با آن حرف می زند:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هات می رسند؟ » یک بار هم چند تا از بچّه های کوچولوی مهمانشان را آورده بود پای درخت و با شور و شوقی که در صدایش موج می زد، درخت را به آنها معرّفی می کرد!

درخت انجیر امسال خوشحال است...عاشق! خوشحال که یکی با حسّی ناب و کودکانه می آید بغلش می کند، حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند...که یکی با او حرف می زند و از سر انتظاری دلچسب می پرسد:« میوه هایت کی می رسند؟»...که یکی هست که با افتخار و شور و شوق معرّفی اش می کند به دیگران!....آن قدر پربار شده است که باور نمی کنی! من خالی خالی ام. جا مانده در لحن و صدایی که:« تو خیلی قشنگی!» در دو مشت آبی که ریختی پای بوته ی کوچک بیجان انجیر و گفتی:« طفلکی! گناه داره! داره می میره!» نیستی ببینی چه قدی کشیده است آن بوته ی نحیف...نیستی ببینی چه عاشق شده است. یادم باشد همسایه ها که رفتند، بروم یواشکی درخت انجیر را بغل کنم. بگویم:« خدا هم به اسمت سوگند خورده است.» بگویم:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هایت می رسند؟» و بعد دو مشتم را پر از آب کنم، بریزم به پایش و بگویم:«زنده باشی الهی تا روزی که من چشم باز می کنم و از پشت شیشه های اتاق، تمام فصل ها می بینمت...» و آرزو کنم فصلش برسد که برسی دیگر...

یادداشت
( فاطمه محسن زاده ) @shahrzadekavir

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۳ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

بله ما ملت ثروتمندی هستیم! / فاطمه محسن زاده ای گرو کرده زبان را به دروغ!
برده بهتان ز کلام تو فروغ!
این نه شایسته هر دیده‌ورست
که زبانت دگر و دل دگرست
«جامی»
واژه‌ها در یک زبان متولد می‌شوند، بار عاطفی مختلفی به خود می‌گیرند، می‌توان از آنها بوی مرگ را استشمام کرد یا عطر زندگی! آنها که به گفته یکی از نویسندگان: «نماد‌های حیاتند» گاه با تمام اقشار مردم زندگی می‌کنند و گاهی فقط با گروهی خاص. برخی جاودانه می‌شوند، برخی می‌میرند و برخی می‌مانند، اما به ذهن تاریخی یک ملت سپرده می‌شوند. گاه تجملاتی‌اند و پرطمطراق و گاه بی‌پیرایه و... در صورت تمایل ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید : http://old.shahrvand-newspaper.ir/default/page.aspx?d=19&m=03&y=93&dn=1&no=53&pid=27809

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان                         #شمسـمولانا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان                         #شمسـمولانا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان                         #شمسـمولانا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

‍ (http://axnegar.fahares.com/axnegar/fFMB7Pxq2DILmC/6802062.jpg) نصیحت، سیاست نامه / فاطمه محسن زاده
یک چیزی بود، اسمش نصیحت بود. ما حتّی ادبیّات تعلیمی داشتیم، قبل از آنکه در کتاب ها و کلاس های نویسندگی و داستان نویسی یاد بگیریم باید پیاممان را غیرمستقیم به مخاطب بدهیم. نباید حتّی در پایان داستان های کودکانه پیامی را مستقیم بنویسیم که مثلا:« بد بد است، هر چه که می خواهد باشد»! هنر برای هنر و خیلی چیزهای دیگر هم نبود.
نصیحت چیز بدی نبود. خیلی هم پیچیده نبود. مقدّمه و مؤخّره ای هم نمی خواست. روان شناسی نبود که بگوید مستقیم بچّه ها را نصیحت نکنید. بزرگ ترها برای چگونه نصیحت کردن نسخه ای نداشتند، امّا کتاب های بسیاری در نصیحت به مردم و پادشاهان تألیف می شد. حساب حساب عقلِ کلّی نبود که من توی فضاهای مجازی چرخیده ام و چرخیده ام و همه دان هستم! کلّی هم کلام و بیان از فلان آدم مشهور و نامشهور، درست و نادرست، دروغ و یا راست، خوانده ام!
نصیحت چیز بدی نبود که کسی بدش بیاید. یادمان می ماند. آویزه ی گوشمان می کردیم و خیلی وقت ها راه های رفته ی منتهی به چاه و چاله ها را می شناختیم و اصلاً نمی رفتیم. پدر، مادرها از ترس واکنش فرزندان نصیحت هایشان را توی کاغذ و دفتری نمی نوشتند که بعد اگر دلبندشان دلش کشید و خواست بخواند و مشاور و روان شناس و کارشناس و...بگویند به به! این هم شیوه ی خوبی بوده است.
نصیحت ها داغ و به موقع بودند و اغلب کوتاه...رفتاری نیکو میان خانواده ها. یک عنصر هم بود، پذیرش آدم ها خیلی بیشتر بود. حالا که همه مان همه دان شده ایم و فیلسوف و روشنفکرو نظریه پرداز و فلان، حواسمان نیست که«عشق از روز ازل این همه دشوار نبود/ هر که در دل گرهی داشت، بر این تار فزود». اصلاً خیلی هایمان سختمان است حرف درست یا نصیحتی را بپذیریم، آن قدر چندوچون می آوریم که طرف مقابل به این نتیجه می رسد سکوت بهتر است و دردسرش کمتر.
کتابی است به نام «سیاست نامه» یا «سیَرالملوک»، خواجه نظام الملک طوسی، در دوره ی سلجوقیان، این کتاب را در پنجاه فصل نگاشته است. دیدگاه های خود اوست و بی تردید جاهایی هم از روی تعصّب قلم را بر کاغذ گردانده است که آن هم به نوشته ی دکتر جعفر شعارمی تواند تحلیلی از اوضاع تاریخی و اجتماعی آن دوره را به دانشمندان علوم اجتماعی و استادان تاریخ ارائه بدهد.
در بخشی از فصل چهل ویکم، در مورد دو یا چند شغلی بودن بعضی از ما بهتران می خوانیم:«پادشاهان بیدار و وزیران هشیار به همه روزگار هرگز دو شغل، یک مرد را نفرموده‌اند و یک شغل، دو مرد را... . از بهر آن را که چون دو شغل یک مرد را فرمایند، همیشه از این دو شغل یکی بر خلل باشد و با تقصیر [= دچار سستی و کوتاهی]»؛ و چون نیک نگاه کنی، هر آن کس که او دو شغل دارد، همواره هر دو شغل بر خلل باشد و او مقصّر و ملامت‌ زده؛ و فرماینده [= کارفرما، مقامِ مافوق] متشکّی [= گله‌مند] و رنجور دل... .
و هر آن گاه که وزیر بی‌کفایت باشد و پادشاه غافل، نشانش آن باشد که یک عامل [= کارگزارِ دولت، والی، حاکم] را از دیوان، دو عمل [= شغل و منصب] فرمایند یا سه و پنج و هفت؛ و امروز مردم [= شخص، فرد] هست که بی‌هیچ کفایتی که در او هست [= باشد]، دَه عمل دارد و اگر شغلی دیگر پدیدار آید هم بر خویشتن زند و اگر سیمش بذل باید کرد، بذل کُنَد و بدو دهند [یعنی اگر شغل تازه‌ای هم پیدا شود، باز طمع دارد که آن را هم نصیب خود کند و در این راه پول خرج می‌کند تا آن مقام هم را به او بدهند] و اندیشه‌ آن نکنند که 'این مرد اهلِ این شغل هست یا نه، کفایتی دارد یا نه، در دبیری و تصرف و معاملت راهی بَرَد یا نه؛ و چندین شغل که در خویشتن پذیرفته است به سر توانَد بُرد یا نه؟' و باز مردانِ کافی [= با کفایت] و شایسته و جَلد [= زرنگ، چالاک] و معتمد و کارها‌ کرده، محروم گذاشته‌اند و در خانه ها معطّل نشسته اند».(صص193ـ192)
او در ادامه چنین می نویسد:«و هر گاه که مجهولان [افراد شناختهِ نشده] و بی‌اصلان [= افراد بی‌ریشه و هویت‌باخته] و بی ‌فضلان را عمل فرمایند [منصب و مقام دهند]؛ و معروفان و فاضلان و اصیلان را معطل [= بی‌کار] و ضایع بگذارند و یکی را پنج شغل فرمایند و یکی را یک عمل نفرمایند، دلیل بر نادانی و بی‌کفایتی وزیر باشد. ...».(ص201)
آموزگاری داشتیم آن وقت ها که می گفت:«بچّه ها حرف خوب را از هر کسی که باشد، بپذیرید»!
نصیحت های مشفقانه بد نیستند، بدی نیستند. کمی سکوت کنیم و سطح پذیرشمان را ببریم بالا. قشنگ است که حتّی حالا در میانسالگی و به قول معروف«سنّ کمال» به عزیزی، بزرگ تری بگوییم:«نصیحتم کنید»!
—------------------------------------------------------—
*نظام الملک، حسن بن علی: سیاستنامه(سیرالملوک)، به کوشش جعفر شعار، چاپ ششم، شرکت سهامی کتاب های جیبی، تهران: 1373.
#یادداشت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

گه گه به جور از عاشقی ای شوخ بیزارم کنی / بازم نمایی عشوه ای وز نو گرفتارم کنی                                                                                                                                          #باباـفغانیـشیرازی                                                                                                                                        پ . ن: موقعیّت مثلث برمودا                                                                                                                          

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

از سری خوشی های فسقلی!                                                                                                     *                                                                                                                                      دارم از دمِ در خانه ای رد می شوم. در باز می شود. با لهجه ی شیرینی می گوید:« سلام»...س با فتحه ای که خاصّ یزدی ها است...پسرک مو بور چهار، پنج ساله. جواب می دهم:« السّلام پسر گل ». نگاهم می کند. در را می بندد. یاد حرفی می افتم؛ بچّه ها را که می بیند، با ذوق می گوید:« اینها خداااان...»!    (محسن زاده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

نقل می‌کنند که سفیر انگلیس در تهران می‌گفت: "سیّدحسن‌مدرّس نوکرِ روس‌ها است!" طرف‌اش باحیرت و صدبرهان اثبات کرد که مدرّس هیچ تمایلی به روسیه ندارد‌.سفیر اما ادامه داد:" از نظر ما هرکه نوکر انگلیس نباشد، نوکر روس‌ها است!"

حالا حکایت ما است و تهمت اصلاح‌طلبی یا اصولگرایی! #حسین ـ دهباشی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

پشت کوه قاف مردم همین که می بینند جایی، در بافتی قدیمی حتّی، ویرانه ای است، همّت می کنند آشغال هایشان را از اقصی نقاط می آورند و می گذارند آنجا! یعنی حاضر نیستند کیسه ی زباله ای  را که تولیدی خودشان است، دمِ درِ خانه شان بگذارند.                                                                                                  درس اخلاقی اینکه ویران نشویم. ویران هم شدیم، یک حصار خوشگل بکشیم دورِ خودمان، ویرانی مان را نبینند. بعضی مردم به ویرانه ای که می رسند، زباله های خودشان را هم می آورند یواشکی می ریزند آنجا و دَر می روند!                                                                                                                                             (فاطمه محسن زاده)                                                                                                                              #یادداشت                                                                                                                                                      

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

ز خامشی دهن غنچه مُشک بو گردید / خوشا لبی که بود مُهردار خاموشی                                                       #صائب                                                                                                                                               

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

شب توی سرم است
هیچ صدایی نیست
جز غرغر مهتابی پیر
که نفس های آخرم را می کشد
و پرده ای که مرز تاریکی و تاریکی است
دستان کسی در تنم، نبض می زند
هه...!چه توهّم خلسه آوری!
ما تنها بودیم
ما بودیم
تنها / تن ها / بی...
اصلاً ولش کن
یک جای قصّه آسمان تپید
سر از خاک برآوردیم
بادمغربی و قصّه های شرقی را
به هم بافتیم
زندگی کردیم
زندگی ارضا شد
اشباع شد
و به گور مرگمان خندید
مزه مزه مان کرد
تا از دهانش افتادیم
بعد دوباره سر از خاک درآوردیم
دیگران را نمی دانم
یادم نمی آید چه کسی مرا نوشت
امّا خوب یادم است
چقدر تقلّا کردی بخوانی ام...
چشم هایت یک کلام بودند
از آن کلام افتادم
شعر شدم
رقص.../ عرفان.../ جنگ.../ ایمان
و خاک
«خاک پذیرنده»
(آفرین بر این خلّاقیتت بانو! دقیقـاً منظورم فروغ است و اشارتش به آرامش!)
حالا می خواهم بروم جایی
وسط همان کتاب ها که نخوانده ام
دراز به دراز بیفتم
ـ در تنم هوس نبض دستانی نباشد
هوس یک کلمه از چشمان تو ـ
آن قدر بمانم تا بپوسم
یک کلمه از یک زبان مرده
حرف ندارد!
[بغض...اشک راوی]
کمکم کن!
می خواهم به کتابم برگردم
فقط نمی دانم از کدام سطر افتادم توی چشم هایت...*

(فاطمه محسن زاده)

***
*این شعر در: پیام داستان، سال دوم، شماره ی هشتم، اسفند 96، صص 68 ـ 69منتشر شده است.
#شعر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست                                                  از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی                                                       #مولانا   

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

آن يكى خر داشت، پالانش نبود

يافت پالان، گرگ خر را در ربود

كوزه بودش، آب مى‏نامَد به دست

آب را چون يافت، خود كوزه شكست

مقصود مولانا از بیان این دو بیت آن است که در عالم مادّه و جهان مادّی، نباید انتظار داشت که همه امور به طور کامل بر وفق مراد باشد. اساساً کمالِ مطلق در زندگی مادّی انسانها امکان پذیر نیست. در این عالَمِ کَوْن و فساد، انسان با تلاش و جدیّت فراوان چیزهایی به دست می آورد، اما در ضمنِ همین به دست آوردنها، چیزهای دیگری را از دست می دهد!
به عنوان نمونه، انسان در روزگار جوانی و میانسالی، با تمام توان، میکوشد تا از نظر مالی به آرزوها و امیال خود دست یابد و یک رفاه نسبی کسب نماید، اما آنگاه که این خواسته ها و آرزوها حاصل می شود، دیگر آن نیرو و اشتیاق و هیجان جوانی از دست رفته است!
از این دست مثالها، در زندگی انسانها، فراوان دیده میشود که آدمی بخشی از خواسته ها و تمایلات خود را به دست می آورد، اما به ناگاه، چیزهای دیگری را از دست می دهد که انتظار از دست رفتنشان را نداشته است.
مولوی با بیان این دو مثالِ ساده، میخواهد همین موضوع را بیان دارد که خواسته های انسان در جهان مادّی، هیچگاه به طور کامل، سامان نمی یابد. بنابراین، انسانی به آرامش خواهد رسید که در درون خود به کمال حقیقی و استغنای درونی دست یافته باشد، وگرنه در عالم مادّه، کمال به صورتِ مطلق، تحقّق نخواهد یافت؛ چنانکه در جای دیگری از مثنوی میگوید:
راه لذّت از درون دان نَز برون
ابلهی دان جُستن قصر و حُصون

آن یکی در کُنج مسجد، مست و شاد
وآن دگر در باغ، تُرش و بی مراد

اگر آدمی بخواهد در جهان مادّی، کمال مطلق را در خارج از خویشتنِ حقیقی خود طلب کند، هرگز به آن دست نخواهد یافت؛ چراکه پیوسته، نقصانها و گرفتاریهای جهان مادّی، مانع از تحقّق کامل آرزوها خواهد بود:
گر گریزی بر امید راحتی
زان طرف هم پیشت آید آفتی

هیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق، آرام نیست

(دکتر محمد خدادادی)


https://t.me/dr_mohamad_khodadadi

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 بالای سنگ قبر مادرم زیارت اهل قبور را نوشته اند. آخرش نوشته:«نَحْنُ بِكُمْ لاحِقُونَ»...گویا آن وسط هایش یک«ان شاءالله» هم باید باشد که نیست...وقتی می خوانمش، همیشه یک حسّ خاصّی دارد، خیلی خاص. بد نیست، حسرت نیست، شاد هم نیست...یک روزی ما هم به شما ملحق می شویم.
(فاطمه محسن زاده)
#یادداشت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۱۵ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


رنگ های بنفش و آبی ناز شگفت انگیزهای کودکی ام بودند، مثل حالا که مثلاً می روم کتاب فروشی و می پرسم:«این روزها کتابی چاپ شده است که آدم را شگفت زده کند؟» و کتاب فروش می گوید:«نه! من هم چیزی ندیده ام».
زنبق های بنفش شگفت زده ام می کردند. همیشه به نظرم خیلی خیلی خاص و فاخر می آمدند. از آنها که تعدادشان خیلی خیلی کم است. همه جا هم نمی روند! باورتان می شود بچّگی هایم عاشق بنفشه ها شده بودم؟ این گل های کوچک که با ناز اینجا و آنجای خاک باغچه نشسته بودند، خیلی نجیب، متین و بسیار زیبا... . چشم هم داشتند. مرا هم می دیدند! و من می نشستم و طولانی خیره می شدم به چشم هایشان و توی دلم خوشحال بودم که مرا می بینند!
نیلوفرهای پیچ(پیچک نیلوفر) که با هر بیداری صبحگاهی و بعد خواب و جمع شدنشان، زبان خاصّ خودشان را داشتند و بعدها در نوجوانی ام، بذرشان را می گرفتم و با علاقه برایشان تکیه گاهی چوبی می گذاشتم تا دورش بپیچند و من توی دلم خوشحال بشوم؛ آن هم با رنگی به قول فرهنگ دهخدا«آبی سخت مطبوع یا سرخ کم رنگ و لطیف، در نهایت صفا و طراوت...». و روشن است که بازهمان رنگ آبی سخت مطبوعش را بیشتر از آن سرخی لطیف دوست داشتم، درست مثل داوودی های کوچک بنفش که یک جور زیبایی خالص داشتند. زیبایی خالص از آن حرف هاست... .
آن وقتها گل و گیاهان در ذات خودشان گل بودند و زیبا. اصلاً قیمتشان مهم نبود که داشتنشان کلاس داشته باشد یا نداشته باشد. من دلم برای آن وقت ها خیلی تنگ شده است. با خودمان بیگانه شدیم؟ با کودکی هایمان؟ با گل ها؟ رنگ بنفش را بهانه کردیم برای شعرهایمان تا از جیغ بنفش بگوییم و تصمیم بگیریم رنگ بنفش برای دکور آشپزخانه مناسب است یا اتاق خواب... .
من بزرگ شده ام و خیلی وقت است می دانم بنفشه ها چشم ندارند تا مرا ببینند...و «زلف عروس» ربطی به عروسی ندارد که موهایش را بنفش و قرمز و افشان کرده است و پدر می گوید:«هرز است»! امّا هنوز وسط این همه شگفتی ها و شگفت آفرینی های دنیای ناجوانمردی ها، گاهی دنبال چیزی می گردم که به زیبایی شگفت زده ام کند... .
#یادداشت
@shahrzadekavir

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۹ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 

آدم هایی هستند دور...فاصله ی جغرافیایی اینجا منظورم است، امّا توی ذهنت چند سطری زیبا نوشته اند...ننوشته اند...حک کرده اند که با تو بماند. " عارف رمضانی " یکی از آن کم نظیرهای ماندگار بود برایم.
آدم هایی هستند توی زندگی مان که اصلاً شاید نبینیمشان. شاید مثلاً از طریق دوستی دنبال کسی می گردی اهل فن و صاحب نظر که داستانت را با صبر و حوصله بخواند و نقد و نظرش را بگوید بی هیچ تعارفی و برسی به عارف، عارفی که در زمینه ی ادبیّات با هیچ کس شوخی نداشت... .عاشق ادبیّات بود و فلسفه...اینها مهم نیست که عاشق زندگی بود. می گفت : " آدم هایی در زندگی موفق‌ترند که بازی های بیشتری برای خودشان طراحی می کنند "( یعنی که اهل مطالعه اند...اهل تحصیل و یادگیری...کار و فعالیت و...و...) . می گفت: " آدم توی چاه هم گیر افتاد باید راهی پیدا کند " ( فریاد بزند کمک بطلبد؛ هرچند ندیدم خیلی راحت از دردها بگوید...چنگ بیندازد خودش را بکشد بالا...نشد با ناخن هم شده دیوار را هی خراش بدهد و بدهد تا... ) . و خب! حرف هایش حرف نبود که در عمل هم همین طور بود خودش. می خواستم دو شعر از عارف را بگذارم اینجا. ابتدا از همسر محترمش اجازه گرفتم و داشتم فکر می کردم چند کلمه ای هم از خود عارف بنویسم...چه بنویسم و ننویسم که پاسخ همسرش ناخودآگاه بغض شد، نشست توی چشم‌هایم و ... .
نوشته بودند : " باعث خرسندی عارف خواهد بود حتماً " .

دلتنگ سخت گیری هایش می شوم...این عارف های زندگی تعدادشان خیلی خیلی کم است، حضورشان هم کم، امّا آن قدر ارزشمند و قوی که بعد فکر می کنی به « بهترین معلّم » های زندگی ات و اصلاً صرفاً منظورم آنها نیست که خط نوشتن را یادمان دادند که بوسه بر دست هایشان، بلکه آنها که بی ادّعا خطّی زیبا در دفترت نوشته اند به یادگاری...
( فاطمه محسن زاده )
*****
چه فرق مي كند اين ماهي در تُنگِ سفره هفت سین من دُم بزند
يا دماغه ي اميد نيك
آب‌همان آب است‌ وخانه تقريبي ازآب
چه فرق مي كند اين كبوتر از كدام گندم بخورد
از كجا بپرد
پاي چنار آسيد ابراهيم
يا پاي مجسمه ي آبراهام لينكلن
كُلن لندن لنگرود
پرواز تقريبي است از فاصله ي آسمان و زمين
تيان آنمِن آزادي ايفل
رفتن افق را كمي جابجا مي كند، همين!
(عارف رمضانی. خرداد88)
***********
تناقض يعني من
وقتي كه از پله ها پايين مي آيي
پارادوكس يعني تو
وقتي كه از پله ها بالا مي روم
ناسازه يعني آسانسور
وقتي كه روي پله ها
از كنار هم رد می شویم
(عارف رمضانی. اردیبهشت 1388 )

#عارف_رمضانی
#یادداشت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

https://telegram.me/shahrzadekavir

به جان عزیزانتان این قدر هی نگویید همه دروغگو هستند، همه بی مرام اند، همه اگر دستشان برسد، کلاه می گذارند سر آدم...دزد هستند...هیز هستند...همه همین هستند و ... .
این " همه همین هستند " ها، آگاهانه و ناآگاهانه، قبح بسیاری چیزها را در ذهنمان می شکنند و کم کم برایمان مجوّز می شوند...تا بیاییم به خودمان بجنبیم، ناخودآگاه خودمان هم همان ها شده ایم! به جان عزیزانتان این قدر هی نگویید... . 
تو مگو همه به جنگ اند و ز صلح من چه آید / تو یکی نه‌ای، هزاری، تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر /که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز *
*مولانا ( فاطمه محسن زاده )
#یادداشت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 

گويا پدر با موتور بوده كه تصادف مي كند و فوت مي شود. از زن مي پرسم پسر سه ساله شان از ميان اسباب بازي ها كدام را بيشتر دوست دارد. مي گويد:"موتور"!

فاطمه محسن زاده

@shahrzadekavir

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


ايمان داشته باش. دعا معمولاً تنها راه مقابله با بعضي مشكلات غيرقابل حل است. (ناتال جروم: آرامش گوسفندي.مترجم:زهره زاهدي.قم:نشر رخ مهتاب) .

#گزیده_كتاب

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


"تحت فشار"...سعي كن در وضعيت تنش، واكنش بيش از حد نشان ندهي.(ناتال جروم: آرامش گوسفندي، ترجمه:زهره زاهدي،قم:نشررخ مهتاب).

#گزيده_كتاب

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


كدام گلوله؛

كجاي جهان

تن پرنده اي را چنين شكافته است

كه خون آسمان بند نمي آيد؟!

#هومن_داوودي

#شعر_كوتاه

@shahrzadekavir

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 

اگر از آنها هستيم كه مي خواهيم در ذهن كسي / كساني بمانيم، اين دوستت دارم ها و صدقه_قربان رفتن ها؛هرچند زيبا هستند و كارساز، از ياد آدم ها مي رود، آن هم بشر امروزي!

آدم ها كم حافظه اند، اما كافي ست كاري، چيزي به درد بخور يادشان بدهيم؛ باشيم يا نباشيم، هر وقت آن را انجام مي دهند، يادمان مي افتند.

(محسن زاده)

#یادداشت

@shahrzadekavir

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

يتيمان

***

همسایه مان دو فرزند کوچک دارد، پسر...شیطنت می کنند...بازی...دعوا! همین که صدای زنگِ در بلند می شود و می فهمند پدرشان رسیده است، هر دو با اشتیاق می روند در را باز می کنند؛ هرچند می توانند به مددِ دکمه ای در را باز کنند و همان جا باشند تا پدر از راه برسد. در را که باز می کنند، هرکدام می خواهد برای سلام کردن سبقت بگیرد از دیگری. پدر معلّم است، می شنوم که چقدر با ادب و احترام پاسخ می دهد و حالشان را می پرسد. تازه به هم که می رسند اول عاشقی هاست...چُغلی کردن و تعریف کردن که چه کردیم و نکردیم... .
آن سوتر امّا در همین سنین پسرانی هستند که پدرشان در تصادفی جانش را از دست داده است. مادر می گوید:«مدّتی در منزل بستری بود و بعد فوت کرد. پسر سه ساله ام گاهی می گوید برویم اتاقی که "بابا" آنجا می خوابید. »؛ جایی که بوی پدرش را می دهد. به همۀ این دردها اضافه کنید که این عزیزان وضع مالی خوبی هم نداشته باشند.
مسلمانیم؟! شیعه؟! محرّم است. شب و روز، آن هم این قدرباشکوه و منظّم وبرنامه ریزی شده، راه افتادیم این طرف و آن طرف و بر سر و سینه کوبیدیم؟ خب! قبول باشد! جای حسین(ع) و جایگاه اخلاق حسینی در زندگی مان کجاست؟ هر کداممان چند کلام از ایشان را شنیده ایم، خوانده ایم و آویزه ی گوشمان کرده ایم؟
الله الله فى الایتام...را نشنیده ایم؟ نمی شنویم؟!
«دربارۀ یتیمان از خدا بترسید؛ مبادا كه گرسنه بمانند و در جمع و جامعه ی شما تباه شوند. من از پیامبر خدا شنیدم كه مى‌فرمود: اگر كسى یتیمى را، تا آنجا كه بى‌نیاز شود، سرپرستى كند، خداوند به پاداش این كار، بهشت را بر او واجب مى‌كند؛ چنانچه اگر كسى مال یتیم را بخورد، خداوند ـ سوختن درـ آتش را بر او واجب مى‌فرماید»...این کلام مولای شیعیان، علی(ع) است و وصیّت نامه اش.
کار به شهرهای دیگر ندارم. یزدی ها اغلب وضع مالی خوبی داریم. اغلب هم حدّاقل مدّعی دینداری و دین مداری هستیم. زشت است فقرلقمه ای را از دست خانواده ای و کودکانمان بگیرد. زشت است بشنویم هنوز بچّه هایی هستند که با گذر از روزهای آغازین مدرسه، لوازم تحصیلشان جور نیست...زشتمان است. «به من چه؟!» و « به تو چه؟!» و...برازنده ی ما نیست.
اینکه بشنویم در شهرمان هنوز حدود سیصد تا چهارصد فرزند از سوی کمیته ی امداد شناسایی شدند، از یتیمان و فرزندان نیازمند غیریتیم، که هیچ حامی ندارند؛ زشت است. ثروتمندان این دیار، اغلب، در گذشته دستِ خیر داشته اند...؛ نه اینکه حالا نباشند، امّا نیاز به همّت بیشتری داریم. پول دارهم نباشیم، خیلی هایمان این توانایی را داریم که خانه های دل هایی را آباد کنیم تا شهرمان زیباتر شود...جهانمان زیباتر شود...شک نکنیم! ما غنی هستیم... .

(فاطمه محسن زاده)

#یادداشت

@shahrzadekavir

این مطلب در سایت یزد فردا درج شده است. اینجا:

http://yazdfarda.com/news/fa/142247/-محرم-بود

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 

 

دلمان به درد آمده است.روحمان...نمی شود که نوشت. همه اش که نمی شود نوشت...نمی شود که حرف زد. گاهی هم باید دهان هایمان را ببندیم، خفه بشویم و کاری را درست انجام بدهیم. 28 خرداد 96...29 تیر 96...حالا هم همین حوالی مهر 96...این تاریخ ها برای بعضی ها معنا دارد و برای خیلی ها نه...بعضی ها یادشان است آتنا اصلانی را، بنیتا را...تا برسیم به اهورای دو ساله...و مسلّم حوادثی در مقیاس هایی که مثلاً به قتل منجر نمی شود و رسانه ای هم نمی شود از ترس...ترس بچّه ها...ترس والدین از آبرو و...امّا عفونتی می شود و می ماند تا روزی یک جایی، یک جوری سر باز کند. در مورد تاریخ هایی که نوشتم، خیلی ها آمدند چیزی را منتشر کردند و عدّه ای هم در بازی و سرگرمی های فضای مجازی، آمدند نسخه پیچیدند و فحش و ناسزا به اول و آخر متّهمان و همدستانشان. بعد ماجرا را کمی هم در اخبار انعکاس دادند و خلاص و خلاص...نخود نخود، هر که رود خانه ی خود...! آه و ناله کردیم و شعر سرودیم و عکس گذاشتیم و فحش دادیم و... . اینکه با متّهمان قبلی چه کردند و نکردند، بحثی ندارم، امّا روشن است که جریانی خزنده زیر پوست این جامعه شکل گرفته است که حال آدم را به هم می زند...بیمارهای جنسی که اتّفاقاً بعضی هایشان خیلی شیک و مجلسی، حوالی همه ی ما پرسه می زنند و زندگی می کنند تا کجا بشود که اژدهای هفت سرشان دهان باز کند و زندگی ای را به آتش بکشد و قوانین و عملکردهایی که چنان که باید و شاید پیشگیرانه نیست تا هرحیوانی فکر نکند هر غلطی که خواست می تواند بکند و راحت و خوشان،خوشان آن سویه ی«اولئک کَالانعام بَل هم اَضل » را وقیحانه به نمایش بگذارد.
ببخشید که این حرفم با آزادی و کرامت«اشرف مخلوقات» در تضاد است، به خصوص آنها که در برابر چنین جرایمی از حکم اعدام، آه و ناله می کنند. باور کنید ما هم سنگ دل نیستیم! امّا آن حرفم، حرف یکی از معلّم های آن سال های دور و دیرم است که گویا متخصّصین تربیت فیل ها، چکش کوچکی دارند و هرچندوقت یک بار به سر فیل ضربه ای می زنند تا مسیر درست را برود و سرش به کار خودش باشد. آن وقت معلّممان می گفت:«بعضی ها به این چکش نیاز دارند»! ندارند؟! دارند...! و قدم اولِ اولش پرورش این نظارت درونی انسان هاست که تلاش خودِ ما را می طلبد، همّت این همه واعظ و خطیب را...عنایت مسؤولان محترم را... . داریم درد می کشیم و دستمان هم به جایی بند نیست...شما که مقام و سمتی، خودش را بندتان کرده است، کاری بکنید!

مسئولانی که حواسشان نیست باید حرکتی استوار،دقیق و برنامه ریزی شده را شروع کنند و آن قدر پیوسته وپیوسته باشد که هیچ کس جرأت نکند سر انگشتش را از جفا به کودکی بزند. همه ی ما نامحترمان!
همین خودِ ما، این قدر که سرمان به کارشناسی های سیاسی و پزشکانه و هزار کوفت دیگر گرم است، لحظه ای هم به آسیب های اجتماعی فکر می کنیم؟ نه! خب! زشت است دیگر...کلاس ندارد...سری که درد نمی کند که دستمال نمی بندند...بد است...افکار عمومی مشوّش می شود...زشت است!...باشد...! بیایید همگی خودمان را به خواب بزنیم. این طفل های معصومی که می روند، می روند...زخمیِ زخمی تا شکایت همه ی شما بزرگان و بزرگ ترها را ببرند پیش خدایی که شیطانی قسم خورده دارد تا دسته گل های آفرینش را گمراه کند...!
آنها که می مانند، چه قدر باید رنج بکشند؟! دقیقاً تا کجای زندگی شان؟! از کجا معلوم...شاید روزی بعضی هایشان خراب بشوند روی سر دیگری که فرزندان و نوه های ما هستند... .

«گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/آه اگر از پی امروز بود فردایی»

شب بخیر!

(فاطمه محسن زاده)

#یادداشت

@shahrzadekavi

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |




زنده یاد شهریار تبریزی که نزد من چون جان عزیز بود و یادگارهای شعری دست نخورده و ارشادنشده اش [سانسورنشده] همیشه عزیز خواهد بود...شهریار هم شعری برای او در دیوان ارشاد نشده اش دارد، نمی دانم در این چاپ ارشاد شده اش [سانسورشده] هم هست یا نه؟

*****


_مهدی اخوان ثالث: بدایع و بدعت ها و عطا و لقای نیما یوشیج(ده مجلّد در یک جلد)، تهران، انتشارات بزرگمهر، 1369ش.

#گزیدهکتاب
@shahrzadekavir

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید:
«تو؛ هی تو!»
خودش می افتد و می ميرد...

#بيژن_نجدى @shahrzadekavir

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

[شهیدسیّدرضا]پاک نژاد انسانی باکمال و بافضیلت بود و ذاتی مهربان و نیک خواه داشت. از او نقل است:«یک روز ِتعطیل پیرزنی به مطب مراجعه کرد. وی را معاینه کردم، چون بی بضاعت بود، نه تنها ویزیت از او نگرفتم، بلکه مقداری دارو و پول هم به او دادم.
او که مطب مرا حقیر و ساده دیده بود، زیاد روی طبابت من حساب نکرد و هنگام رفتن، بعد از دعا کردن گفت:آقای دکتر! با این پولی که به من دادید، فردا برای معاینه پیش دکتری مشتی تر و گَف دارتر(مشهور) می روم»!
***
از کتاب در دست چاپ«یزد از دیروز تا امروز»، تألیف:صادق بهجت

#گزیدهـکتاب

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 گاهی بعضی شعرها خودِ درد هستند؛ دردی که یک روز در جانِ دلِ سعدی، حافظ، وحشی، شهریار و...نشسته است و هی تکثیر شده و تکثیر و عمرش کوتاه نشده است که هیچ...اصلاً هیچ! اینها در ذات ِ خود، خود ِ دردند. فکر کنید به فراق، هجران...آن هم در سده ی هشتم تا این سده که هی هایِ فراق، هجران...شاید کسی هم همین امشب گوشه ای کز کرده باشد، آرام به صدای بنان گوش می دهد:«حالا چرا؟!» و اشک می ریزد. می پرسی:«چرا؟!» می گوید:« همین عصری خوابیده بودم. خوابش را دیدم. آمده بود دیدنم!»بعد بغض نجیبی گلویش را می گیرد...اصلاً هیچ! ساده از کنار این شعرها نگذریم.

(فاطمه محسن زاده)
#یادداشت @shahrzadekavir

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

Design By : nightSelect.com