تبليغاتX
برای هیچکس



























برای هیچکس

پژوهش،هنروادبیات

پنهان می کنم ترس هایم را

پشت آن درخت کهنسال

دیگرهیچکس کودکی ام را نخواهد گرفت

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

خانه را به نامش سند زد، امّا او همچنان بی سرپناه بود !

( فاطمه محسن زاده )
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |





با سپاس از آقای رسول معرّک نژاد و آقای بونا الخاص


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

" برای کودکان حلبچه " در صفحه ی دوم هفته نامه ی آیینه ی یزد، شماره ی 269 ، به چاپ رسید .


http://s3.picofile.com/file/7378545585/269.pdf.html

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


دکلمه ی شعر پسر بابونه ها : آقای رضا پیر بادیان


در پایگاه ادبی متن نو

http://www.matneno.com/?p=4283

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

شعر  " پسر بابونه ها " در هفته نامه ی آیینه ی یزد / شماره ی 259 :


http://ayazd.ir/Posts/1599/%D8%B4%D8%B9%D8%B1+%D8%A2%D9%8A%D9%8A%D9%86%D9%87+%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87+259/

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

سلام کفشدوزک! ببخشید شما را فراموش کردیم.آخر بزرگ شده ایم، سرمان شلوغ است. غریبه که نیستید، از شما چه پنهان، خیلی هایمان دچار بیماری پز روشنفکری شده ایم، این اسم ، آن ایسم...خیلی هایمان دچار سیاست که نه... سیاست دچارمان کرده است ششدانگ! عدّه ای اسیر ظواهریم،بیمار قشر و تن ... تن ! خلاصه از این دست سرگرمی ها ... تا روزگار، ما را بگذراند و دو دستی تقدیم مرگ کند. ما خیلی وقت است وقت نداریم ، به خصوص برای " خود " مان ...

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

نه در دستم سیبی بود

نه بر شانه ام بالی

چگونه دل بستی به یک مجسّمه سنگی ؟!

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

ایستاده ام

عبوس و سرد

ایستگاهی متروک

خاطره ی پر هیاهوی قطار ها را

به شب سپرده است

( فاطمه محسن زاده )
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


" روزگار این جور خواسته بود و این جور می خواست که گزل زیبا و خوب و مهربان ، تمام عمر جامه ی نیلی بر تن داشته باشد و گیسوان بافته اش را در تنهایی و بی یاری سفید کند ؛ مثل زن های افسانه ها . چنان که سال های سال بیایند و بگذرند ، و بعد از سال ها و سال ها سوار و صیادی خبر به اطراف و اکناف ببرد که پیرزالی سپید موی و سیاه پوش، هنوز که هنوز است در دل دشتی سوخته ، تنهای تنها ، به انتظار، روزگار می گذراند. " 

__________________________

محمود دولت آبادی : آهوی بخت من ، گزل ؛ نشرچشمه ، فرهنگ معاصر ؛ تهران ؛ 1382 ؛ ص 28 .

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

بزرگ شدیم، امّا هنوز قاعده ی بازی بزرگان را نیاموخته ایم .

( فاطمه محسن زاده )
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


تو که چشم های نازت را هر روز با دو قطره شبنم صبحگاهی شستشو می دهی ، حتماً می بینی که هر روز چقدرآدم ها به طرز نفرت انگیزی روح یکدیگر را نشخوار می کنند و سرشان را بالا می گیرند که جانشین خداییم در زمین ... خدایان حقیر !می دانم که می دانی آدم خوارها زیاد شده اند ...فراموش نکردی که تو را هم خورده بودند ... مرا هم ! امّا «ما» از آنهایی هستیم که هضمشان دشوار است ، برای همین بالا آورده اند و در هر بار قی کردن ، گوشتمان تلخ شده است ، زهر مارتراز هر زهرماری! مطمئنّم نسل من و تو تلخ گوشت خواهند شد؛ آن وقت به کسی اجازه نمی دهند با خیال آسوده ، نشخوارشان کند. اصلاًهیچ کفتاری نمی تواند به دندانشان بکشد. آنها هر روز صبح با دو قطره شبنم ، چشم هایشان را می شویند و به یکدیگر سیب تعارف می کنند .
حالا بنشین ، آرام چشم هایت راببند ، نیمه ی سیبت را بخور عزیزم ، من هم همین کار را می کنم . نترس ! این بار به بهشت تبعید می شویم .

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


زیبایی ادبیّات در این است که تلخ هایش هم شیرین به دل می نشیند .


( فاطمه محسن زاده )
نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

بخواب عزیزم !


چشم باز کنی


بهار به ما می رسد

________________________________________

آن سوی فصل بنفشه ها

برای تولّد دوباره ام

اذان بگو !

______________________________________

گیج عطر بهارم

تار می شود 

گل های لباست ...

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

با رنگ قرمز 

می دوم به سمت زیرزمین

کودکی هایم را

پرتقال های خونی بلعیده اند

( فاطمه محسن زاده)
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |




چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .

*****
ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است و از تما شاچی بودن دیگر خسته ام ، به محض این که به خانه بر می گردم و با خودم تنها می شوم ، یک مرتبه احساس می کنم که تمام روزم را به سر گردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند ، گذشته است ....

*****

بدی های من چه هستند ، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن ، جز ناله ی اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند ، دیوار است ودیواراست و جیره بندی آفتاب است وقحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .


*****
نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .


نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

اشک سنگ هاست

جاری از دل کوه

تا بستر رود 

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

عاشق نبود، امّا عاشقانه می نوشت !

( محسن زاده )

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

کتاب ها زیر خطّ فقر می شکنند .

( محسن زاده )

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

دیشب

مردمک هایم

میان پلک های سوسمار پیر

زنی را بلعیدند

که شبیه کودکی هایم بود 

( فاطمه محسن زاده )
نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

احمد ربانی، کارگر بجنوردی ، ...

تعریف هنرمند چیست ؟!!!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

فیلم " بهشت بر فراز برلین " را دیده ای ؟ دنیای خاکستری « دامیل» فرشته ، با عشق رنگی می شود. او انسان بودن را بر فرشته بودنش ترجیح می دهد و ...می خواهم یک راز به تو بگویم ، بگذارش توی جعبه ی رازهایمان . من هم یک فرشته ی تبعیدی هستم؛همان طور که تو هستی . به نظرت چند نفر از این آدم هایی که عین بچّه ی آدم ، دور و برمان زندگی می کنند ، همنوع « ما » هستند، از جنس من و تو ؟!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

دخیل بستم

دل ساده ام را به سادگی مترسک ها

دریغ !

آنها دسیسه ی کلاغ ها بودند

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

آسمان می بارد 

چترمان را برده ای 

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

غار ! غار !


خبر خوشی ندارد


کلاغ میانسال 


( محسن زاده )

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

... و یک ماشین دودی هم که درست کردند ، از کار افتاد و رفتاری که با ماشین دودی شد، ضرب المثل شد

 وکاربرد اقتصادی پیدا کرد. رسم براین بود که بیکارها و اشرارها که جماعت زیادی را تشکیل می دادند؛

به تحریک چاروادراهای راه شاه عبدالعظیم ـ تهران که به مناسبت کشیدن ماشین دودی ، کارشان کساد شده 

بود ، در ایستگاه " گارد ماشین " جمع می شدند و همین که ماشین راه می افتاد ، شروع به سنگ و چوپ

پرانی به آن می کردند و مشکلات قابل ملاحظه ای برای حرکت آن ایجاد می کردند. از این رفتار این لطیفه 

ساخته شد که : " کار در ایران مثل ماشین دودی می ماند . تا ایستاده کسی به آن کاری ندارد، ولی همین که 

حرکت کرد ، همه به آن سنگ می پرانند و چوب لای چرخش می گذارند . "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ علی رضا قلی : جامعه شناسی نخبه کشی ، چاپ سی ام ، نشر نی ، تهران : 1388 ش ، صص 170 ـ 171 .

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

حافظه ی عشق

فانوسی ست

آویخته در باد

( فاطمه محسن زاده )

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

این روزها وقتی به انسان و عظمت کائنات فکر می کنم ، صحنه های این فیلم می آید جلوی چشم هایم ... گیج نامه ی انسان معاصر در کائنات !

درخت زندگی 

کارگردان : ترنس مالیک
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

حدود سی سال دارد . آمده است انجمن حمایت از بیمارن کلیوی . قیمت کلیه را می پرسد برای فروش! می پرسم : " چرا می خوای کلیه ات رو بفروشی ؟ " 
ـ زنم مهریه اش را گذاشته اجرا .
سر تکان می دهم : " خب! طلاقش بده ! "
ـ نه ! نمی شه ...خیلی دوستش دارم .
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


برای بچّه ها هر چیزی می تواند جالب باشد و شگفت انگیز...حتما خودمان هم آن موقع ها 
می پرسیدیم : " این چیه " ؟ ؛ " تو کی ای " ؟ یا با چشمانی گرد : " چراااا" ؟
بزرگ تر که می شویم... 
خب! این یکی از آن موارد است . توی موزه ی آستان قدس رضوی دیدمش . نوشته بودند اسمش "شیطان دریا " ست .

پیشترها چند سطری نوشته بودم و راستش اصلا نمی دانستم چنین موجودی هم در دایره ی خلقت هست :

پری لب فروبست .

پایان معامله با شیطان دریا

فروش کلام 

در ازای عشقی محال

اینک !

زنان زیبای لال 

از نسل آن پری اند

از گذشته های دور

تا حال

ـ این حال ملموس ـ

تکرار می شوند

تکرار!


از آن مواردی بود که خوب ایستادم و نگاهش کردم . رفتم ، برگشتم ، نگاهش کردم ... : " تو کی ای " ؟!!

_____________________________

در موردش اینجا بخوانید : 

http://www.aqm.ir/news/news_detail.asp?id=588

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/24ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

Design By : nightSelect.com