تبليغاتX
برای هیچکس



























برای هیچکس

پژوهش،هنروادبیات

همیشه به تو می گفتم که اهواز ما را از دیدن برف محروم کرده و در دلم شوقی داشتم که زمستان حقیقی را با چشم هایی [ چشم هایم ؟ ] ببینم ، اما حالا مثل این است که این برف روی قلب من می بارد و سردی مشئوم آن را در تمام رگ ها و اعصابم احساس می کنم. کاش این برف روی گور من می آمد ...

______________________________
_____

ـ اولین تپش های عاشقانه ی قلبم ( نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور ) ، به کوشش کامیار شاپور ، چاپ ششم ، تهران ، انتشارات مروارید ، 1387 ش ، ص262 .

پ . ن : داشتم عکس های فروغ نازنین را می دیدم . به عکسی برخوردم زیرنویسش این بود : " ظهیرالدوله ، سنگ قبر فروغ فرخ زاد  "

سنگی و قبری پوشیده از برف ...سپید سپید ...کاش این برف روی گور من می آمد.

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

هیچ دلیلی ندارد 
که خیر نتواند
برشر پیروز شود
فقط کافی ست
ملائک هم
تشکیلاتی بسازند
هم ردیف آدم های شرور
__________________________________

هیچ کس
از زندگی
جان سالم
به در نمی برد

______________________________________

ما برای علّافی
به کره ی خاکی
آمده ایم.
هرکسی جزاین گفت
چرت گفت

_______________________________________________________

جوانی به نام جو از پیتسبورگ با یک درخواست به دیدنم آمد : " تو رو خدا بگو اوضاع رو به راه می شود . "
گفتم :" به زمین خوش آمدی جوان . این جا تابستان هایش گرم است و زمستان هایش سرد. گرم است و مرطوب و شلوغ . فوقش صد سال اینجایی جو . من فقط یک قانونش را می دانم : گندش بزند جو، باید مهربان باشی پسر جان !" 
( چاپ دوم ، ص 100 )


_ مرد بی وطن : کورت ونه گوت ، ترجمه ی زیبا گنجی _ پریسا سلیمان زاده ، انتشارات مروارید .

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |



ارنست دوینگر در " خاطرات سیبری " خود از ستوانی آلمانی یاد می کند که سال ها در اردوگاهی که سرما و گرسنگی در آن تحمّل ناپذیر بوده است ، زندانی بوده و برای خود پیانوی بی صدایی با کلیدهای چوبی ساخته بود. او در فلاکت بارترین شرایط و در احاطه ی دایمی انسان هایی خشن ، موسیقی غریبی ساخت که تنها برای خود او قابل شنیدن بود . و برای ما که به دوزخ افکنده شده ایم ، نغمه های اسرار آمیز و تصاویر رنج آور زیبایی مرده ، در دل جنایت و جنون ، طنین آن شورش موزونی را به ما می رساند که از خلال سده ها به عظمت انسانیّت گواهی می دهد.


_ آلبر کامو : انسان طاغی ، ترجمه ی مهبد ایرانی طلب ، نشر پرسش ، چاپ دوم ، 1386 ش ، ص 273 .

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

داشتم خفه می شدم. از بس به دروغ گفتم که هیچ غصّه ای ندارم. دیوانه شدم.همه ی زندگی ام درد است...درد...نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می کنی یا نه؟ وقتی می گویم درد ، تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است از یک بیماری بکشد... نه ...روحم درد می کند و.....

_________________________

_ اولین تپش های عاشقانه ی قلبم ( نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور ) ، به کوشش کامیار شاپور ، چاپ ششم ، تهران ، انتشارات مروارید ، 1387 ش ، ص 261 .

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

هر روز پوست انداخته ام و دیگر شده ام و دیگر گون شده ام . هر روز خواسته ام که تغییر کنم و به گونه ای دیگر درآیم . خواسته ام که نام داشته باشم و خواسته ام که لباسی بر تن کنم که مرا بپوشاند و از جنس من باشد. خواسته ام لباسم به همن رنگ باشد که منم، خواسته ام لباسم دروغ نباشد. اما بپذیر، بپذیر که زندگی با آدمها دشوار است ، دشوارتر از مرگ و دشوارتر از آنچه نیستی اش نام می نهیم و در آن آرام می شویم و سفید و رها . پیشتر از این نیز گفته ام و بسیار گفته ام : چونان کرگدنی می مانم همسفر تنهایی، سر می اندازد در جادّه ای که با پاهایش می سازد و می رود ...
______________________

* عنوان متن کامل در کتاب " در آستانه ی سال چهلم " است .

ـ سیّد ابراهیم نبوی :بوی تمشک وحشی ، نشر و پژوهش دادار ، چاپ اول ، 1382 ، ص 111.
نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


هر شب ،

قهرمانان قصه هایم از کتاب هایم بیرون می آیند ،

و در اطرافم پرسه می زنند

پیش از ان که به خواب روم

یکی از آنان را بر می گزینم

وتا سپیده دم ، با او می رقصم...

هرشب ، با یکی از قهرمانانم به تو خیانت می کنم ،

سپس بر سینه او از فراقت می گریم...

هر شب ، حروفم از کفن های سپید خط دارشان

بر می خیزند

و بدن مرا قطعه قطعه، به دندان می گیرند

و ذره ذره مرا می بلعند

چونان آتش ، که شمع را

تا قطره ی آخر از میان می برد ....

***
هان اینک منم ،

منتشر و متلاشی

در میان حروفم

که در شب هایی که سِپسِ یکدیگر می آیند ،

از خلال حروفم می تراوم

در طول هزار سال نوشتن ،

و به هزاران صفحه ، بدل می شوم ،

و یک روزکه به دیدارم می آیی تا مرا بیدار کنی ،

دیگر هرگز مرا نمی یابی

اما ، بر بالشم ،

عینکم را خواهی یافت با انبوهی کتاب

و ته سیگارها و بسیاری خاکستر *

___________________

*زنی عاشق در میان دوات : غاده السمان ؛ترجمه ی دکتر عبدالحسین فرزاد ؛ نشر چشمه ؛ چاپ چهارم ؛ 1378 ش ؛ صص 75 ـ 76 .
نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

کلود لوی استروس می گوید : « در پس هر معنا ، یاوه ای نهفته است » .

چقدر مضحک است که بعضی ، در پس هر یاوه ای ، به دنبال معنایی می گردند !
(محسن زاده )
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست
مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبح
جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست
تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
و از ساقیان سروقد گلعذار هم
نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 

آخرین شنبه ی پاییزی بهانه ای می شود برای نوشتن . اول هفته ای مثل خیلی هفته های دیگری ؛ با این تفاوت که عجیب حس می کنی خزان زده ای ! فکر می کنی شده ای خود پاییزی و دلت می خواهد سر بگذاری یر دامن زمستان ! توی آینه ی روبرویت زنی به حالت جنینی در خودش جمع شده است ... حوصله ی جدا شدن از تخت را ندارد . انگار که خواب آشفته ای دیده باشد که هیچ تعبیری ندارد . مات و مبهوت... مبهوت و مات ... مسخ شده است . مجسمه ای سنگی روی تخت دراز کشیده است ... نگاهش پوشیده از برف !

چقدر غریبه ام باآن تصویر توی آینه ! زیباست، اما دوستش ندارم . نمی خواهم ببینمش . به کندی چرخی می زنم و پشت به آینه ، به پهلو دراز می کشم . بچه شده ام !جنین ! صدای زنگ هشدار گوشی ام می آید : "  سلام . آخرین شنبه پاییزیت بخیر . هفته ای پر از اتفاق های خوب داشته باشی . "  یادم می آید پاییز امسال هم رفت و بار هم تکّه ای از " خود " م را با خود برد . نمایشی جلوی چشمانم جان می گیرد.

غروب ... دیروز غروب ... بی قراری ... احساس خفگی می کنی ، باید بروی بیرون و پیاده روی و هی پیاده بروی و بروی و با خود فکر کنی  کاش به جایی می رسیدی ! با دخترت می روی  پارک . انبوه برگ ها ی خشک روی چمن های سبز و زرد توجّه ات را جلب می کند .به دخترت می گویی : " بیا از روی  برگ ها رد بشیم " ! دخترکت نگاهی می اندازد به تو ، از همان نگاه هایی که بعدش می شنوی : " مامان ! تو هنوز بچّه ای " ! و تو خوشحال می شوی که  کوچولویت بزرگ شده است ، اما این بار نگاه می کند و می گوید : " باغبون دعوامون می کنه " !

پاییز شده ای و سر بردامن زمستان گذاشته ای . دوباره پیامک را می خوانی از دوستی  خیلی دور و دیر ! توی دلت خوشحال می شوی که فراموش نشده ای . هنوز هم گوشه ی بعضی ذهن ها جا خوش کرده ای . حس می کنی زنده ای! پیامک را ارسال می کنی به خیلی از شماره های روی گوشی ات ، بدون این که در نظر بگیری سنشان چیست یا مقام و جایگاه اجتماعی شان کجاست . داری شیطنت می کنی باز!خب! شاید الان مجسمه ای سنگی روی تختی به وسعت یک گور دراز کشیده باشد.

چشم بر هم می زنی ، جواب ها می رسد ، اغلب تشکر می کنند ،آرزوی خوبی و شادی و سلامتی و...بعد هم هی صدای زنگ گوشی !انگار شنبه ی آخر پاییز بهانه ای می شود برای احوال پرسی ها و گاه دعوت به دیدار . دیدار...هنوز هم جایگاهش را خوب درک نمی کنی ، وقتی توی همین شهر خودت کسانی هستند که باآنها همکاری کرده ای ، به تو لطف داشته اند ، دوستشان داشته ای و برایشان احترام بسیار قائلی و برایت قائلند ، بی آن که حتی یک بار آنها را دیده باشی! دیوانگی هایت که تمامی ندارد.

همیشه از سلام و احوال پرسی های روزمرّه فراری بوده ای . انگارهمه در یک بازی زبانی شرکت می کنند، بدون این که واقعا قصدشان احوالپرسی باشد، اما این بار فرق می کند ... کمی !پاسخ ها را مرور می کنی ، هرکدامشان به شکلی زیبا هستند .دیشب به یکی گفتم :" شبت زیبا " ! گفت : " شب های زشت..." ! تعجّب نکردم . اهالی ادبیات بالاخره کارهایی می کنند و حرف هایی می زنند که  اگر ندانی و نشناسی شان شگفت زده می شوی . این جماعت مرا به یاد حکایتی می اندازند که آن دورتر ها شنیده ام و منبع مکتوبش را هم نمی دانم که : " هنگامی که خدا جهان را آفرید ، آدم ها بر سر تصاحب قطعه زمینی به جان هم افتادند ؛ اهل ادب گوشه ای نشسته بودند و غرق در دنیای خودشان بودند و زمانی که سر بر آوردند ، دیدند همه صاحب جا و مکانی شده اند ، جز آنها که فقط همان جایی را دارند که نشسته اند! برای همین سر به سوی آسمان بلند کردند و گفتند : خدایا! همه  جنگیدند وصاحب قطعه ای از زمینت شدند ، جزما ! دراین هنگام  ندایی آمد که : من تمامی آسمان هایم را به شما می بخشم ."

آسمانی شده ام انگار!

مجسّمه ی سنگی ایستاده است جلوی آینه ... سرد و بی روح ! برف ها را ازچشمانش پاک می کنم . زیر لب زمزمه می کنم :" من بد بودم، امّا بدی نبودم " و توی ذهنم فکر می کنم شاملو در همین چند کلمه به چه آفرینشی دست زده است. کسی زنگ می  زند ، جواب نمی دهم . ناشناس است . می نشینم روبروی مانیتور.

دوستی برایم نوشته بود : " تو برایم سوژه ی ممنوعه هستی " و من پرسیده بودم : " سوژه ی ممنوعه چیه ؟ " خب ! نمی دانستم . نمی فهمیدم .حالا نوشته است :" سوژه ی ممنوعه مفهومی هست که بهش گرایش باشد ، امّا فتحش ممکن نیست . فروید و لاکان از آن به عنوان مادر یاد می کردند ، امّا برای من مصداق این مفهوم تویی " . فکر می کنم می فهمم . می دانم که می رود تا چند ماه دیگر که ناگهانی بیاید و فقط چند کلمه بنویسد و برود ، مثل تمام این سال ها که  در وبلاگم نوشته ام و او هرازگاهی آمده است و رفته ! آدم هایی که هستند و نیستند!حریم هایی که حفظ می شوند و حرمت هایی که می مانند و محکم تر می شوند ، برایم همیشه جذّاب بوده اند و دوست داشتنی ، چه در عالم واقعی و چه در عرصه ی مجازی ، تفاوتی نمی کند که برایم قابل احترامند و ارزشمند .ازآن طرف  آنها که  حرمت ها را نگه نمی دارند و به هر کس و ناکسی می رسند عشق و محبّت و تعریف و تمجید نشخوار می کنند وپیشنهاد های بی شرمانه می دهند، مؤدّبانه بگویم دلم را بر می آشوبند و حالم را دگرگون می کنند . نمی دانم چرا برای خیلی ها رابطه ای سالم و رو به رشد ، تعریف نشده است .حالا چند تا از دیالوگ های فیلم " تسویه حساب " به ذهنم می رسد . « دلم به حال زنان قبیله می سوزد » * هرچند که این روزها اغلب زبان همجنسانم را هم نمی فهمم . کسی  هم مقصّر نیست . تقصیر در درون من نهفته است .

به شماره ای که جواب نداده ام ، زنگ می زنم . خانمی فامیلم را می پرسد و می گوید : " شاید اشتباه گرفته ام !" و من فکر می کنم چقدر شاید اشتباه گرفته باشیم . شاید اشتباه شده باشیم ...اشتباهی ! چند تا از وبلاگ ها و سایت ها را باز کرده ام و دانه دانه می خوانمشان . به مهدی موسوی می رسم و این بندش که انگار حرف های من است . حرف های دیروز غروبم ...حرف های امروزم ...حرف های این سال های بزرگ شدنم ! اشک توی چشمان حلقه می زند . لجاجت می کند ، امّا آرام و با وقار ، جوی می کشد روی گونه ام . هیچ وقت دوست نداشتم کسی اشک هایم را ببیند ، گاهی بغض می کردم و خفه می شدم ، امّا امسال نه ! بزرگ شده ام یا کوچک ؟ نمی دانم ! فقط می دانم این روزها گریه آسان شده است .

« ... آدم ها همیشه یک جایی کم می آورند. مهم نیست که عشقت هستند یا برادرت یا رفیقت... یک جایی که برسد تو رامی فروشند و می گذارند کنار! حتی شاید خودشان هم نفهمند که چه کار کرده اند! شاید حتی خودشان و تو را توجیه و قانع کنند... اما کسی نمی تواند قلب انسان ها را فریب دهد. من هرگز از انسانی نخواسته ام که به من وفادار بماند. امّا تنها آرزویم این بوده که مرا به قیمتی بفروشند که بیارزد. که روزی از این فروختن پشیمان نشوند...»

می آیم  تا از خودم بنویسم . به یاد گلایه ی  دوستی می افتم که :" می بینم بانوی پرده نشین کم کم از پشت پرده در آمده و نام و چهره اش را می شناساند اما نوشته هایش شخصی تر و ناشناس تر شده! " حق دارد ، امّا برای من نوشتن از خود و به عمومیت گذاشتنش چندان هم ساده نبوده است . اشتباه کرده ام . پاییز " خود " م را نبرده است . خودم را سقط می کنم ...

دل وجگرها را خرد می کنم . به سیخشان بکشم ، دخترم دوستشان ندارد . می ریزمشان توی روغن . خون هایشان ته ظرف مانده است . هوس نان و پنیر می کنم .

« دیروز چطور توانستم این جمله ی پوچ و پر طنطنه را بنویسم :" تنها بودم ، ولی مثل دسته ای سرباز که  به شهری فرود می آید راه می رفتم ."

من حاجتی به جمله پردازی ندارم . برای آن می نویسم که بعضی اوضاع و احوال را روشن کنم . باید از ادبیات بر حذر باشم . باید قلم را رها کنم که به حال خودش بنویسد، بدون آن که در پی کلمه ها بگردم.

چیزی که به راستی دلم را می زند ، حالت متعالی دیشبم بود .بیست ساله که بودم ، مست می کردم و بعد توضیح می دادم که آدمی هم تراز دکارت هستم .خوب آگاه بودم که خودم را از قهرمانی باد می کردم . امّا خودم را ول می کردم ، از این کار خوشم می آمد.سپس فردایش آن قدر دل به هم خورده بود که انگار در یک رختخواب قی آلود بیدار شده ام. وقتی مستم قی نمی کنم ، ولی اگر می کردم بهتر بود. دیروز حتی عذر مستی هم نداشتم. عین ابلهان ذوق زده شده بودم . لازم است که خودم را با اندیشه های انتزاعی که چون آب ، شفاف اند ، پاک کنم » . **


______________________________

* مصرعی از پوریا میر رکنی

**


نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


هر بازیکن یک ذخیره دارد .

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 کوتاه ترین روز سال هم می گذرد و از آن فقط رد پایی از یک خاطره می ماند :

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد گفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کرد گفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر است گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست                  
/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو / ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو / سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو / در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو / که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو / گفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگو / گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو / خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو / گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو                  
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

کاش تمام نشانی های اشتباهی  این دنیا ، به یک زیبایی ختم می شد !

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید    زیرکفنم خمره ای از باده گذارید


تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم        بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید


... همای  ...

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


برای این که بگوید عشقش بی نظیر یا حداقل کم نظیر است ،از نوع وطنی اش ، آیدا و شاملو را مثال می آورد و از آن سوی آب ، سیمون دوبوار و ژان پل سارتر را !

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

زاهد بودم ترانه گويم کردی

سرفتنه ی بزم وباده جويم کردی

سجاده نشين باوقاری بودم

بازيچه کودکان کويم کردی

نوشته شده در شنبه 1390/09/19ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

فکر کن ...

آدم

عاشق یک قلوه سنگ بشود

یک تکّه چوب

یک آدم برفی

اصلا فکر کن

آدم

عاشق " تو " بشود !


نوشته شده در شنبه 1390/09/19ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

 یکی بود و یکی دیگر... باغ خدا یک درخت سیب داشت و آن درخت ، یک دانه سیب ، مادرم حوّا ، سخاوتمندی کرد تا آدم طعم " معرفت " را بچشد...شیطان به دروغ این قصّه را به نام خودش تمام کرد . باورکن !

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

فانتومِ پا برهنه ها گیوه ی دَس دوزه ننه
صبحِ خروس خونِ گدا عینهو گِرد سوزه ننه

ما که تو هفتا آسمون یه تک سِتارَم نداریم
عاقبتِ نگاهمون چشمِ چپ و قوزه ننه

ما پشتِ میز نوکری جوونی مون تَه می کشه
دلم به حالِ خودمون بدجوری می سوزه ننه

بیخودی دستِ خستَتو رو سَرِ زندگی نکش
جواب این نوازشا! لگد توی پوزه ننه

با این غرور نخ نما حقِ کیو باس بگیریم
ما که یه عُمره سفرمون تو نخِ امروزه ننه

دنیا که قربونش برم عینهو تالارِ غمه
چرکِ سیاهِ یَقمون لباس نوروزه ننه

قلبمو پاشوره نکن عاشقی رو می خوام چیکار؟
وقتی تو گودِ معرفت جدائی دل سوزه ننه

بُرو نصیحتم نکن گوشم از این حرفا پُرِه
دیپلم افتخارتو بذار دَرِ کوزه ننه

تا ما بخوایم پا بگیریم هفتا کفن پوسوندیمُ
خاطره هامون توی باد هی می کشه زوزه ننه

قصه ی گرگ و میشه و دنیای از ما بهترون
خدا رو شکر که عمرمون این دو سه پنج روزه ننه


______________________________________________

قصدم نوشتن نقد و نظری تخصّصی نیست . نوشتاری است کوتاه در مورد ترانه هایی که به دلم نشسته اند ، لاجرم از دل برآمد ه اند ! " مترسک " نخستین ترانه ای بود که از او خواندم :
« یه مترسکم که تنها وسط مزرعه مونده
باغبون پاهامو بسته چیزی از تنم نم......ونده »
و بعد ترانه هایی بیشتر به نشانی سه سپیدارش ، از وبلاگ « ترانه های خاموش » *.

ترانه های " عبّاس استیری " ، در فرم و معنا ، قدرت و توانمندی خود را به رخ می کشند و این ویژگی ای نیست که به سادگی بشود از کنارش گذشت .
تا به حال آنچه از او خوانده ام با زبانی ساده و توأم با تصویرسازی هایی گاه بسیار بدیع بوده است ؛ بدون آن که دچار افراط و تفریط شود . ترانه هایی که با همگامی تخیّل و تعقّل ، تابلوهایی بسیار زیبا را به مخاطب ارائه می دهند .
ترانه ی " ننه " مرا به یاد سیّد اشرف الدّین قزوینی ، معروف به گیلانی ( نسیم شمال ) انداخت :
آخ!عجب سرماست امشب ای ننه ما که می میریم درهذاالسنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو ؟ تونگفتی می خوریم امشب پلو؟
نه پلو دیدم امشب نه چلو سخت افتادیم اندر منگنه

آخ !عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر می دوم از میسره بر میمنه

آخ !عجب سرماست امشب ای ننه

هرچند در آن شعرنسیم شمال ، موضوع " فاصله ی طبقاتی " دستمایه ای می شود برای بیان طنزآلود واندوهبارشعری با درونمایه ی اجتماعی .
این ترانه راوی ای دارد که از سر دردی ـ مسلّما فراتر از من فردی ـ بغضی نجیب را می سراید ؛ انگارکه سرنهاده بر دامان " ننه " ای که می تواند " مادر" باشد یا نه ! " مام وطن " در مفهومی گسترده تر تا فرزند ـ فرزندانش ـ خسته و با روحی زخمی با او دردل کند :
فانتومِ پابرهنه ها گیوه ی دَس دوزه ننه
صبحِ خروس خونِ گدا عینهو گِرد سوزه ننه

ما که تو هفتا آسمون یه تک سِتارَم نداریم
عاقبتِ نگاهمون چشمِ چپ و قوزه ننه

گویا نوازش دستان خسته ی مادرهم دیگر کارسازاین گونه زندگی کردن نیست ، وقتی صدای عتاب آمیزفرزند را می شنویم : « جواب این نوازشا! لگد توی پوزه ننه » !
" غرور نخ نما " ، سفره ای که یک عمر " تو نخ امروزه " ، چرک سیاه یقه ای که لباس نوروز می شود و دنیایی که مثل تالار غم می ماند ، مثل ترانه ای که در هزارتوی واژه های به ظاهر ساده و لحن صمیمی اش ، غم هایی رانظاره می کنی که در هزارلایه ی جامعه پیچیده نشده اند و شده اند! ترانه ای در سوگ انسانیّت و فراموش شدگانی که حتی از عاشقی هم گریزان می شوند : « وقتی تو گود معرفت جدایی دلسوزه ننه » .
وچه پایان تلخی :
« بُرو نصیحتم نکن گوشم از این حرفا پُرِه
دیپلم افتخارتو بذار دَرِ کوزه ننه

تا ما بخوایم پا بگیریم هفتا کفن پوسوندیمُ
خاطره هامون توی باد هی می کشه زوزه ننه

قصه ی گرگ و میشه و دنیای از ما بهترون
خدا رو شکر که عمرمون این دو سه پنج روزه ننه »

و این هنرِهنر و ادبیّات است که تلخ هایش هم زیبا به جان می نشیند تا ما به یک جمله بسنده کنیم : « زیبا سروده ای » !



نوشته شده در جمعه 1390/09/11ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

یک ـ عشق بهترین مورد کاربرد این ضرب المثل است : " نو که اومد به بازار ، کهنه میشه دل آزار " .


دو ـ عشق آن روی سکّه ی هوس است .


سه ـ عشق یعنی داشتن چند سیم کارت برای همراه اول ، همراه دوم ، همراه سوم ، همراه چهارم ، هم راه ....


چهار ـ عشق تنها کیکی است که می شود بی مناسبت و از سر کرامت ، به هر کس و ناکس تعارف کرد ؛ بدون آن که ذره ای ازآن کاسته شود.


پنج ـ و خداوند مضحکه ای به نام آدم را آفرید و آدم مضحکه ای به نام عشق را.


شش ـ  شکل متعالی عشق را می توان در ارتباط دو فرد سادیسمی و مازوخیسمی دید .


هفت ـ برای این که بگوید عشقش بی نظیر یا حداقل کم نظیر است ،از نوع وطنی اش ، آیدا و شاملو را مثال می آورد و از آن سوی آب ، سیمون دوبوار و ژان پل سارتر را !


هشت ـ عشق یعنی تعریف ابن سینا از مالیخولیا !


نه ـ عشق برای این خوبه که به یکی بگی عاشقشی و به دیگری رسیدی بگی هرگز عاشق نشدی !


ده ـ می گوید دوستت دارم ،آن وقت تورا فقط بد می بیند و بدی . در موردت قضاوت می کند ،حکم صادر می کند و اجرا ... تعریف تازه ای از عشق و مهرورزی !!


یازده ـ  عشق یعنی وقتی تو را فروختند به دیگری ، با اعتماد به نفس ، سرت را پایین بیاندازی ، راهت را بکشی و بروی و این بیت حافظ را زمزمه کنی : " جای ان است که خون موج زند دز دل لعل / زین تغابن که خزف می شکند بازارش!!!


نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

عشق یعنی داشتن چند سیم کارت برای همراه اول ، همراه دوم ، همراه سوم ، همراه چهارم ، هم راه ...
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

و خداوند مضحکه ای به نام آدم را آفرید و آدم مضحکه ای به نام عشق .
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

چه طور می شود سکوت را نوشت ؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

دستم به نوشتن نمی رود ، شاید هم نوشتن به دستم ...


واژه ها را گم کرده ام . کسی آنها را ندیده است ؟



نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه
آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آن گاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد

بانوی فرخ زاد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

فراموشی در یزد فردا


http://www.yazdfarda.com/news/42018.html
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

دوستی می گفت :« ما نسل بدی بودیم! وقتی بچّه بودیم ، پدر سالاری بود و حالا که خودمان صاحب فرزند شدیم ، فرزند سالاری مد شد، ما هیچ وقت سالار نبودیم !»
دخترم هشت سال داشت که از من خواست در موردش مطلبی بنویسم . فکر کردم ، دیدم بد هم نمی گوید ، وقتی همه این طور جدّی و از سر سوز وبا تمام احساسات ، وقت وانرژی شان را صرف می کنند تا خانه های مجازی شان ، رنگ وبوی معشوق و مطلوبشان رابگیرد ، چرا من از یگانه عشقم ننویسم !
پدر ، مادرها همین که نوزادشان دهان باز می کند وبا تقلا ، نخستین واژه های نامفهوم را ادا می کند ، به همه عالم خبر می دهند که چه نشستید ، بچّه ی ما « حرف » می زند !

حالا چند جمله ی قصار ازایشان :
- سه ساله بود حدوداً که پرسید : « مامانی چرا هیچ کس کلاغ رو تو قفس نگه نمی داره ؟ » ومن به یاد سهراب افتادم :« چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست ؟» کاش می دانستم سهراب چه پاسخی برای پرسشش پیدا کرده بود !

- در همان سال ها که به آیین پیشینیان ، به طور عجیبی عاشق خورشید بود و می خواست حتی اگر با بالا رفتن از تنه ی درخت انگور هم است ، برود لب دیوار و خورشید را بکند وبیاورد به سقف اتاقش آویزان کند ، فکر می کرد رنگ ها مزّه دارند : « زرد : بی مزّه ؛ سبز : خوش طعم ؛ آبی : شیرین ؛ سیاه : شور ؛ سفید : خوش طعم ! ( و صدالبته قشنگ ) ؛ بنفش : نمی دونم ! ( لوس و ناز ) ؛ قهوه ای : تیز ؛ نارنجی : ترش ، یعنی مزّه ی مورد علاقه اش . »

- حالا دیگر" بزرگ " شده است و گاهی از ما می خواهد از خاطرات کودکی اش برایش بگوییم !

- او فکر می کند وقتی ما کسی را دوست داریم ، در واقع او را به دنیا می آوریم .

- می گوید :« به نظرمن ، آدم ها تا شش سالگی بنده ی خدا هستند و از شش سالگی به بعد ، بختک خدا .»

ـ و ...



نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

روزگارغریبی ست، نازنین !

می گویند غربت و تو می دانی که غربت چیست . زیستن در میان بخار تنفّرآمیر دهان های شوم و کثیف که هر یاوه ای را می گویند و ما را به تحمّل گفته هایشان وامی دارند. غربت یعنی اجباربه زیستن در میان جمعی که ترا خویشاوند خود یافته اند ، امّا وقتی خودت را ـ به همان گونه که هستی ـ در می یابند ترا نمی پذیرند . غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هرکس دشمن ترند . غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی ، هرچه می خواهی باش . غربت حکایت عاشقی است که از او می خواهند هرچه می خواهد بکند ، امّا عاشق نباشد.غربت یعنی دچار شدن به رخوت در حضور دیگران . غربت یعنی تکرار واژه های پست و تکراری و احمقانه و کسالت آور دیگران .غربت یعنی این که مجازباشی ساعت ها در مورد داروهای تقویت جنسی و ارتباط جنسی میان آدمها حرف بزنی و به قدرت مافوق بشری مردانی که با صدها زن می خوابند ، بخندی ، امّا با آن که دوستش داری مهربان نباشی . غربت یعنی این که " شما " بگویی و هرزگی کنی ، امّا تو نگویی و مهربان نباشی.غربت در دیاری که ما درآنیم زیستن عاشقان است در شهر کینه ها و مرگ . در این شهر شهوت مجاز است ، پلیدی رایج است ، دروغ واجب است ، خود نبودن مدال افتخار دارد ، هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است، امّا دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست واگذاشتن حرام است و ممنوع . چرا باید چنین کنی ؟ مگر سند مالکیّت تو را کس دیگری ندارد. مگر تو را با وجه رایج مملکت ایران نخریده اند. مگر داغ فلانی بر شانه ات نیست . خیانت ، خیانت و بعد سنگسار واژه های متعفّن دیگران است که بدشان نمی آید تو خیانت کنی و با هر کس و ناکس همخوابه شوی ، امّا نمی توانند تحمّل کنند دست های تو ، دست های کسی را که دوست دارد ، لمس کند .غربت یعنی این که تو با من باش و هرچه می خواهی بکن ، امّااگر در ته فلبت هم او را ـ فقط او را ـ دوست داری ، راهت را بکش و برو. می گوید : باشد ، برو ، چرا نمی روی حرف هایت را به فلانی بزنی ؟ آدم فهمیده ای است . با فلانی ، نه ، با او نه ، با هرکس می خواهی باش ، امّا با این یکی نه ، چرا ؟خب ، آخر ... او دوستت دارد. مگر چشمهایش را ندیده ای که وقتی نگاهت می کند چطور شکوفه می دهد؟ مگر ندیده ای که وقتی چشمش به تو می افتد ، شاد می شود.
حالا چرا با او حرف بزنی ؟ مگر این همه آدم نیست . این همه آدم خوب که زن و بچّه دارند . این همه سیاستمدارهای بزرگ ، این همه آدمهای ثروتمند بی عقده ! این همه کارمندان موظف و کاردان ، این همه خانم های اداره ی تأمین اجتماعی . اگر مرض نداری باید سراغ آنها بروی .بگویی که بیمار شده ای، حرفهایت را بزنی تا حالت را جا بیاورند .اصلا برو تی ام ، برو سراغ روانشناسهای حرفه ای ، برو یک دور کتاب های اریک فروم را دوره کن . او ، نه ، او، نه ، او فریبکار است ، حقّه باز است ، دون ژوان است ، مگر ندیدی چطور حرّافی می کند ؟ تو هم بچّه مدرسه ای هستی ، تو نمی فهمی ، تو باید خیلی جدّی تر از این چیزهاباشی . تو باید خانوم باشی ، تو باید کتاب بخوانی ، کتابهای جدّی ، حرف های درست و حسابی ، بحث کنی . باید موقع حرف زدن دهانت کف کند . این طوری که تو حرف می زنی ، دل آدم را می بری. دیدی تقصیر خودت هست ؟ امّا نه ، تو باید درست و حسابی رفتار کنی . اگر این کارها را بکنی هنوز جای برگشتن داری . دوباره می آیی پیش خودم . دوباره من و تو خانه ی مشترک داریم . دوباره درد دل می کنیم . ولی این دفعه باید وظایفت را بشناسی . باید احساساتت را کنترل کنی . او را هم باید فراموش کنی . می گوید که تو اصلا آدم جدی نیستی . من نمی گویم باید تو سری خور بشوی ، نه ، اصلا ، امّا تو حق نداری مثل بچّه درسه ای ها عاشق کسی باشی ، یعنی می خواهی باش ، ولی برو.
این واژه ها حالم را به هم می زنند . آدمهایی که هزاران تن استدلال دارند برای اثبات این که یک زن باید آزاد باشد ، ولی خودش نباشد. عاشق نباشد. مهر کسی را دردل نگیرد . باید از سیاست و روانشانسی و جامعه شناسی و هنر و همه چیز حرف بزند ، ولی نگاههای مهربانش را فقط به دیوار بدوزد . می دانم ولی می دانی که هرچه هست در " در دل داشتن مهر کسی " است و نه وارد حیطه های گناه و پلیدی شدن . بر تو می بخشند که تنت را به خاطر هوس زودگذری به هر کسی واگذاری ، امّا به شرط آن که سند مالکیّت روح و قلب تو دست نخورد.

1368*
___________________________

* سیّد ابراهیم نبوی : بوی تمشک وحشی ، تهران : 1382نشر و پژو هش دادار ، ص19 ـ 21 .
ادامه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

مرد کارگردان : وقتی یکی خودشو به شکل دستمال کاغذی دراورده ، من چرا جوش اضافی بزنم ؟



زن : برای این که تو مدّعی هستی . ادّعا می کنی می فهمی . مثلا جای مردم فکر می کنی . اگه تویی که می فهمی ، غریزی عمل کنی ، چه فرقی با یه آدم بیسواد داری ؟!



******

مرد شاعر : من مردم و بنا به طبیعت مردان ، تنوّع طلب . برای من زن ها مثل سبک های مختلف شعری می مونن ، بعضی ها رباعی اند ، بعضی ها قصیده اند ، بعضی ها مثنوی اند و بعضی ها ... غزل .
ادامه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |


تفاوت وسخن فرعون که گفت : " اناربکم الاعلی " بر خلاف هر آن دو قول ، اثبات خود و نفی خداست ؛ به طوری که از خواجه عبدالله انصاری نقل شده که گفت : " در آن وقت که مرا حال گرم بود به زیارت وی ( حلّاج ) رفتم ، چون مراقبه کردم ، روح وی را درعلّیین یافتم در مقامی عالی ؛ مناجات کردم و گفتم :" خداوندا! این چه حالت است که فرعون " انا ربکم الاعلی " گفت و حسین " اناالحق " گفت ، وهر دو دعوی خدایی کردند،اکنون روح حسین در علّیین و روح فرعون در سجّین . در این چه حکمت است ؟ در سرّ من ندا کردند که فرعون به خودبینی در افتاد و همه خود را دید و مارا گم کرد و حسین منصور همه ما را دیده ،خود را گم کرد . بنگر چه فرق باشد ! *


________________________-


* احمد شوقی نوبر : گفت : آن یار...، چاپ اول ، تبریز ، 1377 ، ص 37 .
ادامه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

Design By : nightSelect.com